..همینه..
توی سوگند نگاهت فکر نکن آهم و خواهش
فکر نکن برات میمیرم با همچین نگاه و چالش
نمی خوام حس قدیمت سهمی از تو واسه من شه
نمی خوام من و تو باشیم اما فکرت مال اون شه
tahnaiee
توی سوگند نگاهت فکر نکن آهم و خواهش
فکر نکن برات میمیرم با همچین نگاه و چالش
نمی خوام حس قدیمت سهمی از تو واسه من شه
نمی خوام من و تو باشیم اما فکرت مال اون شه
من پر از حادثه متروکم
من پر از بودنم اما بی تو....
من پر از حرفم اما بی کلام
من پر از دیدنم اما کور کور
من پر احساس نا محسوسم
من در این دورترین فاصله ی هستی تو
هستم اما من ندانم کیستم....؟!!
من نه آن خاروخاشاکم که بنشینم ز بی تابی من این موج
سبزیمٍ،که فریادم زآزادیست
کاش دروغ بود...............
دروغ بود مثل دروغایی که این دنیا ر پر کرده.
کاش دروغ بود خبر مرگ جوونی که زمان بچگی بهش یاد دادن که همیشه برای حقت بجنگ،....اما حالا بهای جنگش مرگ....
کاش دروغ بود عالمیت مردی که اون بالا نشسته و سند6دنگ این مملکت وبا مهره عدالتش بنام خودش زده..........
کاش دروغ بود صندلی قدرتی که برای از دست ندادنش مادری را داغدار می کنه.
کاش دروغ بود بی تفاوتی مردمی که واژه هموطن را فراموش کردن...
کاش این دروغ هم تفسیری داشت:
میزان راًی ملت است....
من آن سبزم که می رویم ز بی آبی نه آن سبزی که بی،آبی بمانم خارو خاشاکی...
كوير...
با روزاي داغ وشباي سرد سرد
تنها و بي كس و غريب
با وسعت زياد و بي آب و علف.....
تو كوير. خورشيد خودنمايي ميكنه يه جورايي داره پادشاهي ميكنه
شباي پر از ستارش رو نگو.كه اونم داره دل ربايي مي كنه
سكوت پر از هياهوي كوير
توي تنهايي من رها ميشه
من همون سكوت خشك كويرم
كه دارم تو تنهاييام مي ميرم........
حس غريب به خودم تو وجودم......
چند روزه يه حس داره بد جوري رو نروم مي دوه اونم با كفشاي كتوني.....!!
با خودم و اين حس سر دوگانيت موندم...هي به خودم ميگم.بابا جون من خودم خواستم تا الان تنها باشم بدون هيچ دغدغه اي!!اما تو اين چند روزاين حس داره مثل يه خوره رو مخم كار ميكنه!...____به قول خودمون گفتني داره مخم ميزنه....اما من تا الان با آرامش زياد با تنهاييام كنار اومدم.اما اين حس نا لوتي داره مانع آرامشم ميشه.فعلا سر ستيز دارم باهاش من كم بيارم يا اون و نميدونم؟؟!!؟؟
بي پا سخ_______
در تاريكي بي آغازو پايان
دري در انتظارم روييد
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن و تهي نكاهم را پر كرد
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در نا شناسيه خود گم كرد
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم كه بي خودانه همه خلوتها را بهم ميزد
و در پايان همه رويا ها در سايه ي بهتي فرو ميرفت
و من در پس در تنها مانده بودم
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
گويي وجودم در پس اين در جا مانده
و در گنگي آن ريشه داشت:
آيا زندگي ام صداي بي پاسخ نبود؟!
در اتاق بي روزن انعكاسي سر گردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود
و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود
در تاريكي بي آغازو پايان
فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري ميرسم
همه ي وجودم را در روشنيه اين بيداري تماشا كردم
آيا من سايه ي گمشده خطايي نبودم؟
در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغازو پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود
من بهار
من سكوت هر فرياد
از ديار هميشه خاموش ناكجا آباد!!!
اين منم آره.همان دختر
دختر آبي و رويايي!...
درپي ستاره اي روشن
تا كه سوسو زند در اين تاريكي
من گذر كردم از اين.بيست فصل از عمرم..
و به قول سهراب:
دنگ........
فرصتي از كف رفت
قصه اي گشت تمام...